
طرفای 11 سالگی بود. یه شب اومد خونمون. یادم نیست یه شب تابستونی بود یا نوروزی... ولی یادمه حال خیلی خوبی داشت. طرفای ساعت 12 بود که مامان بابا رفتن بخوابن. مامانم اومد زد به در اتاق و گفت: "شما هم کم کم بخوابید." ما هم گفتیم چشم اما به خاله بازی ادام...
ادامه مطلب