این داستان: مصاحبه
برام پوستر مخصوص درست کرده برای دعوت به همایش
نوشته: خانم محمودی بدینوسیله دعوتتون می کنیم برای همایش انرژی های تتازه پذیر...
نفس کارش خیلی ارزشمند بود برام ولی گفتم نمیام. البته بخوام برم می تونما ولی گشادم. البته که دلم می خواد برم. ولی واقعا تهران رفتن... 5 صبح، روز اول ماه رمضون... آخرین بار 350 پول پست دادم که نرم تهران...
دوستان از هلند خیلی گفتند. به نظرم باید سوئیچ کنم به هلند. چون احتمال سفارت و ویزا بیشتره براش.
این جوری باشه خیلی خوبه. خیلی احساس دلشکستگی دارم. امیدی که اول کاری داشتم... اصلا غیر قابل وصف بود.
امرپز رفتم مصاحبه شرکت؛ بد نبود آسون بود. ولی غیر من سه نفر دیگه ام بودند و منم حقیقت رو گفتم که قصدم مهاجرته. لذا احتمال این که منو بپذیرن کمه. ولی به هر حال بد نبود یه مصاحبه رو بالاخره بعد از پیچوندن های بسیار رفتم.
بابا با این که خودش منو برد شرکت، ولی اصلا راضی نبود. منم وقتی اومدم خونه، به قدری بهم شوک وارد شده بود که دختر اونجا چه می کنی که دویدم اومدم خونه یه اپلیکیشن پر کردم.
واقعا گاهی یه تلنگر لازمه تا بدونی که دقیقا خواسته تو چیه...
خدایا بهترین صلاح منو پیش روم بذار.
ممنونم
رمضان مبارک
در روز جاریم روزه بودم. البته خیلی اتفاقی موقع دوش گرفتن کمی آب رفت تو گلوم. نمی دونم درست باشه روزه ام یا نه، ولی من ادامه دادم.
خدایا خودت کمکم کن.
یا علی
