خرید بک لینک

به نام خدا

سلام

متن زیر رو بین نوشته های ۸۸ یه وبلاگ قدیمی پیدا کردم ... برای من مشابه این متن امروز صبح اتفاق افتاد... مادربزرگم صبحی ساعت ۶ صبح که طبق معمول با ناله بیدار شدم و مامانم رو صدا زدم، دستم رو گرفت و فشارش داد... یه حس عجیبی بود. حالم خوب شد... شاید این مدت من به همچین چیزی نیاز داشتم. من چرا هر روز مدقع بیدار شدن ناله می کردم... شاید واقعا نیاز داشتم مادرجونم دستامو بگیره...

نصف شب بود. خوابم نمی برد. صدای خرناس اش که تا به حال اذیتم نکرده بلند بود.

( جالب است.. محبت که باشد صدای خرخرش کیفور ت می کند..مطمئن می شوی که آرام خوابیده...)

غلت زد.. دستم خورد به دستش..در همان خواب و بیداری دستم را گرفت و نوازش کرد..زیر لب گفتم: " دوستت دارم ! "

گفت : "منم " !!!

یا حی !


Tags  : به خدا اعتماد کنیم

چهارشنبه پانزدهم آذر ۱۴۰۲ | 14:31 | آیدا  | 

برچسب: نویسنده: سام حسینی تاريخ: پنجشنبه 23 آذر 1402 ساعت: 13:56

صفحه بندی