امروز - تاریخ: 1405/6/28 ساعت: 17:35
در روز جاری مکالمه امروزم با دوست سوئیسی خیلی روون پیش رفت. به قدری ساده باهاش حرف زدم باورم نمی شه. تازه بدون این که بخوام مثلا از چت جی پی تی کمک بگیرم. زمان آینده یه قرار مصاحبه با شرکت دارم. برم ببینم اگه خوبه یکم کار کنم. البته قرارداد طولانی مدت نمی بندم. فعلا تا آخر سال کار می کنم، اگه اوکی ب...
این داستان: مصاحبه - تاریخ: 1405/6/28 ساعت: 17:35
این داستان: مصاحبه برام پوستر مخصوص درست کرده برای دعوت به همایش نوشته: خانم محمودی بدینوسیله دعوتتون می کنیم برای همایش انرژی های تتازه پذیر... نفس کارش خیلی ارزشمند بود برام ولی گفتم نمیام. البته بخوام برم می تونما ولی گشادم. البته که دلم می خواد برم. ولی واقعا تهران رفتن... 5 صبح، روز اول ماه رمض...
این داستان: فاشیست! - تاریخ: 1405/6/28 ساعت: 17:35
این داستان: فاشیست! پهلوی بار دیگر آب پاکی رو رو دست طرفدارانش ریخت... این بار حماسه ای تازه از فاشیست پهلوی "امروز ایران فرشی از خون گسترده برای شاهزاده رضا پهلوی ... " الان طرفداران رضا ربع پهلوی میان زیر این پست به من می توپن ولی خواستم یادآور بشم که پاتو از روی این فرش خونین بردار و برو به آزادی...
این روزها - تاریخ: 1405/6/28 ساعت: 17:35
این روزها اپلای به کشورتی اروپایی هر چند سیستمش ساده تر، ولی به شدت رقابتیه. کوچکترین پوزیشن شغلی هم که می خوای اپلای کنی، در نهایت قبل تو حداقل 5 نفر دیگه ام اپلای کردند و شانس تو نهایت چندمی خواهد بود؟ در خوش بینانه ترین حالت همین که اولین نفر ریجکت نشی و دیر جواب بیاد خوشحال کننده خواهد بود و واق...
غم مخور - تاریخ: 1405/6/28 ساعت: 17:35
غم مخور... پس از دسک ریجکت شدن های متعدد، در هر زمینه ای، بالاخره یه چندتا موقعیت آندر کانسیدریشن هم داره برام پیش میاد. حتی موقعیت های پری اپلاید... صبح پاشدم دیدم محمدی مقاله ها رو فرستاده Nano scale و ACS. امیدوارم این باردیگه چاپ بشن. چت جی پی تی می گه وقتی که مقاله ها چاپ شد، حمله کن به سوئیس.....
خسته ام - تاریخ: 1405/6/28 ساعت: 17:35
خسته ام بچه ها اسم گروه رو تغییر دادن به گروه دانشگاه آریامهر سوال اینجاست چرا اسم دانشگاه به شریف تغییر داده شده؛ در حالی که شریف جزو اعضای مجاهدین خلق و جمهوری اسلامی بود؟! و این که اگه تغییر دادند، چرا نذاشتن دکتر حسابی، فارابی، خیام و ... . یعنی این همه پیامبر، چرا جرجیس؟ فضای دانشگاه الان پر از...
فاطمه در گرین گیبلز - تاریخ: 1402/11/4 ساعت: 13:14
به نام خدا سلام خیلی خسته بودم. پاشدم اومدم زنجان یه روزش رو خونه سهیلا اینا موندم یه روزش رو اومدم خونه معصومه... دیشب حامد بعد شام گفت پاشید بریم بیرون و رفتیم تا تپه شهدای گمنام... بعدش هم برگشتیم... کلی دور دور کردیم... واقعا حالم خوب شد... احساس می کنم نیاز داشتم که اینجوری برم بیرون... امروز ه...
من و آبا - تاریخ: 1402/9/23 ساعت: 13:56
به نام خدا سلام متن زیر رو بین نوشته های ۸۸ یه وبلاگ قدیمی پیدا کردم ... برای من مشابه این متن امروز صبح اتفاق افتاد... مادربزرگم صبحی ساعت ۶ صبح که طبق معمول با ناله بیدار شدم و مامانم رو صدا زدم، دستم رو گرفت و فشارش داد... یه حس عجیبی بود. حالم خوب شد... شاید این مدت من به همچین چیزی نیاز داشتم. ...
روز دانشجو مبارک - تاریخ: 1402/9/23 ساعت: 13:56
می خوام گرافن هام رو بفروشم یه گرم گرافن آمریکایی ۹۰۰ تومنه، من ولی زورم میاد یک گرم رو یه تومن بدم خود سنتزش برام ۸۰۰ تومن آب خورده... حالا هر یه تست رامان ۱۵۰، ftir ۸۰، تست tga ۱۶۰۰، میکروسکوپ sem هم ۲۰۰، afm هم ۱۰۰، xrd هم ۲۰۰ اون وقت بیام بفروشمش یه تومن؟ حالا اوکیه تست هاشو هر بار سنتز فقط ftir...
Immortal samsara - تاریخ: 1402/9/13 ساعت: 23:26
خواب می دیدم که یه جایی رفتیم و طرفای عیده و یکی به معصومه گفته مواظب باشید خوابتون نبره و فلان. بعد سکانس بعدی خودمم که رفتم یه مسافرت و اونجا به آدما شربتی می دن بخورن و خوابشون می بره. تو دهن منم می ریزن ولی من قورتش نمی دم. و لذا الکی خودمو به خواب می زنم. بعدش می بینم حسین هم اونجاست و اونم مثل...
کتابخانه نیمه شب ۵ - تاریخ: 1402/9/13 ساعت: 23:26
اومدم خونه سحر ... خیلی احساس راحتی دارم می خواستم برم خونه ولی خسته بودم نشد بعدش سحر زنگ زد گفت بیا بریم خونه ما و منم اومدم... اینجوری بهتره... تو این ۸ سال، عموم یه بار زنگ نزده بگه فاطمه بیا خونه ما... من هم خیلی اصرار نکردم راستش و نشده سرزده بخوام برم... و لذا همین مدلی شده... اما سحر که هست،...
کتابخانه نیمه شب ۳ - تاریخ: 1402/9/1 ساعت: 17:40
ببخشید رمزدار می نویسم مزاحم وبلاگی دارم رمز کلمه انگلیسی قاجار
کتابخانه نیمه شب ۴ - تاریخ: 1402/9/1 ساعت: 17:40
کتاب تموم شد از این که اینجا هستن افرادی که کتاب رو خوندن بسیار سپاسگزارم... چون آدم می تونه در مورد کتاب باهاشون حرف بزنه حدودا ۱۲ ساعت طول کشید تا کتاب رو تموم کنم. کتابش دوست داشتنی بود. و خب منم دارم به حسرت هایی که داشتم نگاه می کنم... از اول شروع کنم... همه چیز برمی گرده به انتخاب رشته کذایی س...
بیر گوزل سنی سوم... - تاریخ: 1402/9/1 ساعت: 17:40
آب دیونیزه خراب روی سنتز اثر گذاشته... بیر : تنها کوزل: زیبا سنی : تو را سِوَم: دوست بدارم ادامه مطلب رمزدار رمز هم همون کلمه انگلیسی قاجار
بو اکشام اولوروم - تاریخ: 1402/8/2 ساعت: 22:42
الهی جودک بسط املی...من هم تو را زیاد آرزو می کنمu200eهوَ ربُّ المُستَحيلِ و أنتَ تَبكي على المُمكن :) ؟••چقدر که تو خدای غیرممکن ها هستی و من برای ممکن ها گریه می کنم...هربت الیکمن از تنهایی خویش به تنهایی تو گریختم... ایلیا Adblock test (Why?)
یادداشت های فاطمه ۲ - تاریخ: 1402/7/24 ساعت: 16:08
اگه اون موقع که لازمه گوشی رو نزنی به شارژر (وقتی که به ۲۰ درصد رسید) و دقیقا بذاری موقع ۱۵ درصد بزنی، کارت لنگ می مونه. ممکنه بگی اوکیه بذار اول این جا رو با گوشی کار کنم بعد می زنم به شارژ، ولی برسه به ۱۵ و ۵ بحرانی می شه. و لذا نماز اول وقت هم مثل به موقع به شارژ وصل کردن هست یادداشت های فاطمه، ج...
این مرحله: ماندن در دانشگاه تا دیر وقت - تاریخ: 1402/7/24 ساعت: 16:08
خسته ام الآن باید بخوابم ولی باید برم دوش بگیرم و بعد هم آزمایشگاه دیشب لپتاپمو تو آزمایشگاه گذاشتم و اومدم. پشتم درد می کنه آخرین نفر از آزمایشگاه اومدم بیرون. ساعت ۱۱:۴۵ بود. نگهبانا دور هم وایساده بودند حرف می زدند و من هم منتظر اسنپ بودم. رفتنی در دانشگاه رو باز کردم و خودم بستم. این مرحله قفل ب...
این مرحله: ماندن در آزمایشگاه تا صبح - تاریخ: 1402/7/24 ساعت: 16:08
دیشب تا ساعت ۱۲ آزمایشگاه بودم. بعدش اسنپ گرفتم. امشب ولی موندم آزمایشگاه. به بابا و مامان توضیح دادم چرا می مونم دانشگاه. و فردا هم گفتم احتمالا برم پیش سحر و سهیلا. مامان به خوابگاه زنگ زده گفته من خوابگاه امیرکبیرم. ولی در واقع من دانشگاهم امشب و فردا شب هم خونه سحرم. البته با این که زنگ زده، ولی...
Yitria - تاریخ: 1402/6/16 ساعت: 1:04
اینجایی که الآن دراز کشیدم خیلی خسته ام... انگار که دیروزش کلی راه رفته باشم... بدنم خسته اس و خواب دیشب خسته ترم کرده... نمی تونم اصلا توضیح بدم... واقعا... از طرفی هم خجالت می کشم خوابم رو اینجا بازگو کنم... و لذا من مجبورم مطلب خصوصی بذارم.
ول کن قلم را، جهانت خشک شد... - تاریخ: 1402/6/12 ساعت: 19:30
سن ۲۷ سالگی نزدیکه... من ۲۶ رو هم رد کردم.یه ماه دیگه ۲۷ ساله می شم...تعداد پسر اطرافم زیاده، ولی یا منو نمی خوان، یا من اونا رو نمی خوام، یا هم که می خوان ولی شرایطش نیست.بهزاد (داداش بهروز) بهم ابراز علاقه می کنه. مطمئن نیستم در مورد احساسم نسبت بهش ولی کاملا پالس خواستن ازش دریافت می کنم. ولی من ...