دیشب تا ساعت ۱۲ 1 بودم. بعدش اسنپ گرفتم.
امشب ولی موندم آزمایشگاه. به بابا و مامان توضیح دادم چرا می مونم دانشگاه. و فردا هم گفتم احتمالا برم پیش سحر و سهیلا.
مامان به خوابگاه زنگ زده گفته من خوابگاه امیرکبیرم.
ولی در واقع من دانشگاهم امشب و فردا شب هم خونه سحرم.
البته با این که زنگ زده، ولی می گه ترجیحا روز همو ببینید و شب برگرد خوابگاه به خاطر پروژه و حرفش منطقیه...
بابا و خاله بهم گفتند کاراتو شب ننداز... ولی خب چاره دیگه ای نداشتم.
دیشب ساعت ۱۲ برگشتم خوابگاه و عروسی بود. البته منم تو آزمایشگاه رقصیدم. بعدش ولی صبح ساعت ۶ و نیم پاشدم اومدم دانشگاه. عملا چشمام داره از کاسه در میاد ولی هر ۱۰ دقیقه یه بار باید پلیمر اضافه کنم به خمیر...
نمی دونم چرا من حتی این موقع نصف شب هم دست از فال گرفتن برای این که بفهمم همسر آینده ام کیه برنمی دارم.
نه که من وقت آزاد دارم با هر کی خواستم رل بزنم... خیلی احساس تنهایی می کنم اما کاری هم نمی تونم براش بکنم.
و لذا من فیلم می بینم، کتاب می خونم، تو آزمایشگاه کار می کنم، تو دانشگاه این ور و اون ور می رم برای انجام کارام و در نهایت تفریحم چرخ زدن تو دانشگاه و گوش دادن آهنگ هست. صبحونه و شام هر دم بیر می خورم و ناهار ولی تو سلف می خورم. هر روز صبح حموم می رم و این هم جزو کارای لذت بخش زندگیمه.
نمی تونم با کسی وقت بگذرونم. و لذا معمولا دلتنگ شدنی زنگ می زنم به خانواده...
برچسب:
نویسنده: سام حسینی