خرید بک لینک

سن ۲۷ سالگی نزدیکه... من ۲۶ رو هم رد کردم.

یه ماه دیگه ۲۷ ساله می شم...

تعداد پسر اطرافم زیاده، ولی یا منو نمی خوان، یا من اونا رو نمی خوام، یا هم که می خوان ولی شرایطش نیست.

بهزاد (داداش بهروز) بهم ابراز علاقه می کنه. مطمئن نیستم در مورد احساسم نسبت بهش ولی کاملا پالس خواستن ازش دریافت می کنم. ولی من با جواب ندادن، پالس نخواستن می فرستم.

خودش وقتایی یادش میوفته من قبلا داداشش رو دوست داشتم ولی راستش رو بگم الآن حتی به بهروز هم حسی ندارم.

بهروز برام مثل محمدحسینه... شاید یکم عجیب باشه ولی این دو نفر خیلی شبیه هم بودند حتی از نظر قیافه و رفتار... گاهی می گم نکنه از محمدحسین خوشم میومد چون شبیه بهروز بود...

به هر حال محمدحسین هم پر کشید و رفت...

محمدحسین رو از این نظر دوست دتشتم چون خواب دو سال پیشم رو هی تداعی می کرد و من فکر می کردم آره طبق نشانه ها، این فرد همسر آینده منه. ولی راستش رو بگم اون خیلی زود از زندگیم رفت... اون بقدری درس و مشغله داشت که به نظرم دوستی توش گم می شد.

انی وی...

الآن از دید من مهران پسر خوب و مهربون و خوش قلبیه... اما خب مشکلاتش زیاده و به ازدواج فکرم نمی کنه.

آقای ایکس هم هست... ولی من نظرش رو در مورد خودم نمی دونم.

و خب یکی دوباری از او هم شنیدم که همین حرف های مابقی پسرا رو زده... و لذا من اطرافم پسر زیاده اما چه فایده... هیچ کدوم ازدواجی نیستن... نه که خودم ازدواجی ام... خودمم ازدواجی نیستم. وگرنه که بیا باهام ازدواج کن و فردا هم اپلای کنیم بریم و گور بابای ایران...

از طرفی هم دلم می خواد وصل بشم به این خانواده های اساتید و یهو دیدی من... من شدم شهید هسته ای... عکسم هم هست... با اونا عکس یادگاری انداختم... فردا روزی اتفاقی افتاد، سریع می رن شناسایی می کنن فلانی کیه؟

خلاصه که همین...


Tags  : خدا, زندگی, هدف, لبخند

برچسب: نویسنده: سام حسینی تاريخ: يکشنبه 12 شهريور 1402 ساعت: 19:30

صفحه بندی