در جواب خصوصی - تاریخ: 1402/6/12 ساعت: 19:30
همه دغدغه زندگیم ازدواج نیست مشکلات من بیشتر درسی و کاری ان تا ازدواجی... من به دلیل شرایطی که دارم، توان اینو ندارم که بخوام با کسی ازدواج کنم الآن... حتی با کسی دوست بشم. قرار آشنایی هم نمی رم. تفریح هم ندارم. عملا خودمو تو آزمایشگاه حبس کردم کارام نتیجه بده. کارامم نتیجه نمی ده. از خستگی میام چرت...
- تاریخ: 1402/5/13 ساعت: 5:04
خیلی اتفاق عجیبیه... رفتارهای امیرحسین از کوچکترین تا بزرگ ترین داره میاد جلو چشمام... مثلا من موقع چت اگه خوابم می برد، فرداش توبیخ یا دعوا می شدم که تو چرا قبلش خداحافظی نکردی بعدش هم سریع فرداش عوضش رو در میاورد و از قصد جوابمو می داد به این بهانه که خوابش برده بلااستثنا هر بار قرار داشتیم دیر می...
کنار مشتی خاک، در دوردست خودم تنها نشسته ام - تاریخ: 1396/10/27 ساعت: 20:41
نه... اون چیزی که تو مینویسی، الزاماً اون چیزینیست که بقیه میخونن. اون حسی که تو داری، الزاماً اون حسی نخواهد بود که اونا خواهند داشت. این موسیقی ای که الآن در گوش های تو میپیچد، الزاماً اونی نیست که الآن دارند میشنوند. اشتباه تو همیشه همین بوده. تو فکر میکردی از رگ گردن به اونها نزدیک تری اما، اون ...
گفت آن چیز دگر نیست، دگر هیچ مگو - تاریخ: 1396/10/27 ساعت: 20:41
کجا بودی؟ کجا هستی؟ کجا میری؟ بمون.
بیا که در غم عشقت مشوشم بی تو - تاریخ: 1396/10/4 ساعت: 8:38
از جان عزیزترم، درشهریم که با تو برایم غریب نیست. اما دیشب را باز بی تو، در غربت گذراندم. سهم من از عشق گوشه سرد و تاریکی از این دنیاست که با یاد تو گرم مانده است. کاری کن که باور کنم انتظار خود عشق است. شب های روشن، فرزاد موتمن
می برم بارِ دو صد بی سر و سامانی را - تاریخ: 1396/10/4 ساعت: 8:38
علی میگفت "دنیا ناقصه." میگفت "ما پا به دنیایی نذاشتیم که کمکون کنه و ما رو کامل کنه. این ماییم که باید یه چیزی بهش اضافه کنیم. چاله چوله هاش رو پر کنیم." دلم میخواست بهش بگم علی! آخه ما هم کامل به دنیا نمی آییم. ما که وقتی به دنیا میایم هیچی نیستیم هر چی داریم از خود همین دنیا داریم. این چیز ناقص ک...
خود حاصلت از دور جوانی اینست - تاریخ: 1396/10/4 ساعت: 8:38
در وقت اضافه میان کلاس هایم به کتابخانه رفتم. انتهای سالن، جایی رو انتخاب کردم که رو به پنجره بود. از دیدن تاریک شدن هوا لذت میبرم. مشغول خوندن کتابی بودم که یاسین، دوست مراکشی قدیمی ام آمد و پیشم نشست. شروع کردیم به صحبت کردن. وقت گذراندن با یاسین را دوست دارم. چون آدم خوش مشربی ست. اما بهتر از اون...
آن کوچه باغ خلوت و خاموشت، از یاد روزگار فراموشت - تاریخ: 1396/10/4 ساعت: 8:38
باد خنکی می وزید. برگ ها با آرامش زیبایی به رقص در می آمدند. تقاطع پرتوهای خورشیدی و انعکاس طلایی رنگ برگ ها، احساس این را به آدم می داد که در یک روز تابستانی زیر آفتاب گرم دراز کشیده است و به خواب می رود. از خودم پرسیدم، موسیقی از این زیباتر؟ تصویر از این زیباتر؟ داستان ازین زیباتر؟ ما، چند بیلیون ...
چاره بعد از تو ندانیم به جز تنهایی - تاریخ: 1396/10/4 ساعت: 8:38
"رزا خانم، زشت ترین و تنهاترین زنی ست که من در عمرم دیده ام که توی بدبختی خودش فرورفته. خوشبختانه من را دارد، چون هیچکس حاضر نمی شود پیشش بماند. نمی فهمم چرا بعضی ها همه ی بدبختی ها را با هم دارند، هم زشت هستند، هم پیر هستند، هم بیچاره هستند. اما بعضی دیگر هیچ کدام از این چیزها را ندارند. این عادلان...
مستم کن و از هر دو جهانم بستان - تاریخ: 1396/10/4 ساعت: 8:38
دلم میخواست بهترین رفیق هم بودیم. که با هم بزرگ شده بودیم. تار و پودمو بلد بودی. تار و پودتو بلد بودم. عصرای چهارشنبه منتظرت میشدم سر کوچه. دیر میرسیدی، سرت غر میزدم. با هم می رفتیم یه ساندویچی تو پایین شهر، اونجاییکه بچگیامون گذشت، یه ساندویچ پر سُس میگرفتیم. یه کم راه می رفتیم تو کوچه ها. دستای تو...
ای خرد خفته برو دولت بیدار بیا - تاریخ: 1396/10/4 ساعت: 8:38
مشکل از منه. مشکل از منه که ناآروم و غمگینم. خونمون خیلی قشنگه. پنجره هاش مثل تابلو نقاشی میمونن. منظره های رو به رو طوری قشنگن که حتی من که تو تصور قشنگی ها حرف ندارم، تو خیالمم نمیدیدم. یه آشپزخونه ی خیلی با صفا داره با شیش تا چراغ قشنگ که از یه میله ی نقره ای رنگ افقی آویزونن. یه تخته سیاهم داره ...
به حکم آن که مرا هیچ دوست به دست - تاریخ: 1396/10/4 ساعت: 8:38
هیچ دقت کردی علی؟ عاشقا وقتی دارن از عشقشون حرف میزنن بالا رو نگا میکنن؟ وقتیم که یکی میخواد نصیحتشون کنه، که رایشونو بزنه، بازم بالا رو نگاه میکنن.  ایرج کریمی، باغ های کندلوس
پنجه با ما مکن که نتوانی - تاریخ: 1396/10/4 ساعت: 8:38
"پاسکال عقیده دارد در صورتیکه هوس بر قلب انسان چیره شود نه تنها به خلق زمینه های توجیهی می پردازد بلکه در نهایت می کوشد تا تباهی جهان را به عشق نسبت بدهد. هوس عامل تخریب به شمار می رود و اگر به تخریب منجر نشود، خودش نابود میگردد. در این صورت بعید نیست که انسان با اندوه ناشی از هدر دادن عمر دیگری، سی...
او که بیدار میموند تا من بخوابم - تاریخ: 1396/10/4 ساعت: 8:38
می ترسیدم. از زلزله. از جن. از خودِ خودِ تاریکی. از ساکت بودن خونه وقتی همه خوابن. از دزد. و خیلی چیزای دیگه. این ترس دائم با من نبود. هر از گاهی با اتفاقی شکل غول سیاهی رو به خودش میگرفت و زندگیم رو تیره و تار میکرد. اون وقتا بود که دوست داشتم خونه ی مامهین بخوابم. بهش میگفتم:"بیدار میمونی تا من بخ...
مطلق - تاریخ: 1396/8/6 ساعت: 1:26
پشت در اتاق نیکی ایستاده بودم. تنها. از اون لحظه هایی بود که از نداشتن تیتر فامیل یا دوستی نزدیک معذب شده بودم. قبل از اینکه از اتاق بیرون برم دستش رو گرفتم. آوا، دخترش، هم از اون طرف تخت دست دیگرش روگرفته بود. سعی میکردم از همین حرف های کم عمقِ آلود
حس ششم - تاریخ: 1396/8/6 ساعت: 1:26
"مثلاً بهم بگو بیشتر از همه چی میخوای؟" "میشه به جای چیزی که میخوام، چیزی باشه که نمیخوام؟" "آره." "نمیخوام دیگه بترسم." + نوشته شده در 2017/4/8ساعت توسط Mlle.liaison
سوگواری - تاریخ: 1396/8/6 ساعت: 1:26
طرفای 11 سالگی بود. یه شب اومد خونمون. یادم نیست یه شب تابستونی بود یا نوروزی... ولی یادمه حال خیلی خوبی داشت. طرفای ساعت 12 بود که مامان بابا رفتن بخوابن. مامانم اومد زد به در اتاق و گفت: "شما هم کم کم بخوابید." ما هم گفتیم چشم اما به خاله بازی ادام
زمزمه - تاریخ: 1396/8/6 ساعت: 1:26
دیگه آدم بعد مردنش هم آروم نیست. تا میمیری، اطرافیانت از سر جلب توجه میان تو اینستاگرام و فیس بوک و کوفت و زهر مار پست میذارن که فلانی قشنگم! باورم نمیشه که رفتی... باورم نمیشه که... و هزار تا جمله ی ابلهانه و حالت تهوع آورانه رو سوار میکنن پشت هم. آ
تلخی بی پایان - تاریخ: 1396/8/6 ساعت: 1:26
جمله ها یک به یک، گاهی به نظم و ترتیب، گاهی در هم و بر هم، از ذهنم میگذرد. باید با او صحبت کنم. آخر سر تحمل این وضعیت دیگر دارد خیلی طاقت فرسا می شود. ماشین را روشن میکند و راه می افتد. سکوت بین ما جاریست. دنبال فرصت مناسبی میگردم تا حرف هایم را بگوی
سرِ شب - تاریخ: 1396/8/6 ساعت: 1:26
روی پله های ایوان نشسته بودم. آمد و نشست کنارم. سیگاری روشن کرد. صدای همهمه از داخل خانه می آمد. هر کس با یک نفر حرف میزد. یکی از آن سر خانه به فرید فحش میداد. سینا مسخره بازی هایش را دوباره به راه انداخته بود و بلند بلند داستان تعریف میکرد. آن وسط