خرید بک لینک

دیگه آدم بعد مردنش هم آروم نیست. تا میمیری، اطرافیانت از سر جلب توجه میان تو اینستاگرام و فیس بوک و کوفت و زهر مار پست میذارن که فلانی قشنگم! باورم نمیشه که رفتی... باورم نمیشه که... و هزار تا جمله ی ابلهانه و حالت تهوع آورانه رو سوار میکنن پشت هم. آدما راه های عجیبی برای درمون درداشون و آروم کردن خودشون دارن...

فرزانه، دوست بود و دوست داشتنی هم بود. پارسال وقتی رفته بود سفر، تو خوشی و تفریح، یهو از حال رفته بود و افتاد بود زمین. آزمایش که گرفتن، گفتن سرطانه. گفتن نهایتاٌ تا شش ماه زنده ست. ولی یک سال و یک ماه زنده موند. خوشگل بود. وقتی حرف میزد تمام اعضای صورتش، صداش، موهاش، دستاش انقدر با کلماتش قشنگ هماهنگ میشدن که دوست داشتی ساعت ها بشینی و گوش بدی. بلند می خندید. بخوام خلاصه بگم، ازون زنا بود که به چشم می اومد. از هر نظر... بین ما یک دوستی متقابل خوبی بود. دوستی ای که یک جور احساس خانوادگی در آن باشد.

احساس عجیبی دارم که در آن اندوه از دست دادن دوست زیر سوال های بی کران و بی پاسخم دفن شده. مثل کسی که برای عمل سرپایی بی حسش کردن تا درد رو احساس نکنه اما میدونه و میبینه که داره یه اتفاقایی می افته.

+ نوشته شده در 2017/9/27ساعت توسط Mlle.liaison

برچسب: نویسنده: سام حسینی تاريخ: شنبه 6 آبان 1396 ساعت: 1:26

صفحه بندی