خرید بک لینک

دلم میخواست بهترین رفیق هم بودیم. که با هم بزرگ شده بودیم. تار و پودمو بلد بودی. تار و پودتو بلد بودم. عصرای چهارشنبه منتظرت میشدم سر کوچه. دیر میرسیدی، سرت غر میزدم. با هم می رفتیم یه ساندویچی تو پایین شهر، اونجاییکه بچگیامون گذشت، یه ساندویچ پر سُس میگرفتیم. یه کم راه می رفتیم تو کوچه ها. دستای تو توی جیبت، دستای من به کوله پشتیم. میگفتی یادته مهین خانم یه بار منو بیرون کرد چون ناخنک به لواشکاش زدم؟ منم لبخند آرامش بخش یادآوری اون روزها رو تنم میکردم. بعد دوباره سوار ماشینت میشدیم. از میدون توحید تا پارک وی یادگارِ دوست گوش میدادیم. تو از دوست دختر جدیدت برام میگفتی. من از پیامای فیس بوکی اون پسره که تو دانشگاه تازگیا به هم سلام میدیم و انگار یه چیزی بینمون هست. بعد تو از بی معرفتی بابات در حق مادرت میگفتی. منم از اعماق وجودم دلداریت میدادم. می رفتیم یه کافه توی ولیعصر. ازون دمنوش ها سفارش میدادیم که بوی خوب جویبارهای ارنگه رو میدن. کتابی از کیفم در می آوردم و میدادم که برام بخونی. سرمو میذاشتم رو میز و از شیشه ی کافه بیرون رو تماشا میکردم. صدای تو در گوشمو، عبور آدم ها در چشمم، و گرمی خاصی از داشتن تو در دلم بود که عاری از هر گونه ترس از دست دادنت بود. میدانستیم که همیشه همدیگر را داریم و منظورم از داشتن چیزیست که درون قلب آدم است و نه جلوی چشم هایش.

برچسب: نویسنده: سام حسینی تاريخ: دوشنبه 4 دی 1396 ساعت: 8:38

صفحه بندی