خرید بک لینک

می ترسیدم. از زلزله. از جن. از خودِ خودِ تاریکی. از ساکت بودن خونه وقتی همه خوابن. از دزد. و خیلی چیزای دیگه. این ترس دائم با من نبود. هر از گاهی با اتفاقی شکل غول سیاهی رو به خودش میگرفت و زندگیم رو تیره و تار میکرد. اون وقتا بود که دوست داشتم خونه ی مامهین 1. بهش میگفتم:"1 میمونی تا من بخوابم؟" میگفت:"آره دختر بیدارم، بخواب." میگفتم:"قول میدی صبر کنی تا اول من بخوابم؟" میگفت:"خیالت راحت. قول میدم." منم آروم میشدم و میخوابیدم. آخه مامهین راست میگفت. وقتی قول میداد پای حرفش 1...

کمی توی جایش جا به جا شد. دستم هایمان را دور هم حلقه کرده بودیم. به چشم های بسته شده ش نگاه میکردم که غرق خواب بودند. مژه های مشکی و تاب خورده اش را نگاه میکردم و دلم یک جوری میشد. طوری برایم عزیز بود که انگار به دنیا آورده بودمش. سکوت شب، غالبی بود تا در آن بتوانم صدای زیبای نفس هایش را بشنوم. تاریکی شب، غالبی بود تا در آن بتوانم درخشش صورتش را ببینم. دست هایم را طوری به رویش انداخته بودم تا مثل سپری در برابر زلزله از او محافظت کنند. طوری او را نگاه میکردم که هر جن و دزدی اگر ظاهر میشد و من را آنطور خیره می یافت، از کنکجاوی این که من به چی اینطور مینگرم می آمد و با من به نظاره ی او مینشست...

"چرا انقدر خسته ای؟" می گویم:"شب ها خوب نمیخوابم." "چرا؟" با بی میلی می گویم:"نمیدانم". و حواسش را به موضوع دیگری پرت میکنم. شب می شود. مامهینم کجاست؟نمیدانم. او کجاست؟این را هم نمیدانم. باد دارد خانه را با خود می برد. بغض کرده ام. آن لحظه ای که ترس و خشم به غم تبدیل می شوند خوشبختی نام دارد. اشک هایم جاری می شوند. چشمانم را میبندم و با تمام قدرت مژه هایش را تصور میکنم. خوابم میگیرد. صدای محوی از دور می آید:"نترس دختر، نترس دختر. من بیدارم."

برچسب: نویسنده: سام حسینی تاريخ: دوشنبه 4 دی 1396 ساعت: 8:38

صفحه بندی