باد خنکی می وزید. برگ ها با آرامش زیبایی به رقص در می آمدند. تقاطع پرتوهای خورشیدی و انعکاس طلایی رنگ برگ ها، احساس این را به آدم می داد که در یک روز تابستانی زیر آفتاب گرم دراز کشیده است و به خواب می رود. از خودم پرسیدم، موسیقی از این زیباتر؟ تصویر از این زیباتر؟ داستان ازین زیباتر؟
ما، چند بیلیون آدم که این زمین را اشغال کرده ایم و هر کدام با داستانی کم و بیش متفاوت-کم و بیش تکراری از کنار هم میگذریم و هر کداممان به درد خود مشغولیم. اما برگ ها هنوز هم، از پس تمام این سال ها، انتهای پاییز که می رسد، غرق پرتوهای روشن آفتاب، کنار همدیگر می رقصند و آواز می خوانند. و هیچ هراسی از لحظه ی جدایی از درخت ندارند.

برچسب:
نویسنده: سام حسینی