خرید بک لینک

در وقت اضافه میان کلاس هایم به کتابخانه رفتم. انتهای سالن، جایی رو انتخاب کردم که رو به پنجره بود. از دیدن تاریک شدن هوا لذت میبرم. مشغول خوندن کتابی بودم که یاسین، دوست مراکشی قدیمی ام آمد و پیشم نشست. شروع کردیم به صحبت کردن. وقت گذراندن با یاسین را دوست دارم. چون آدم خوش مشربی ست. اما بهتر از اون این هست که هیچ احساس اضافی یا ناخوشایندی بین ما جاری نیست. درست همان چیزی هست که باید باشد. و آدم احساس سبکی میکند. شاید به این خاطر که در دسترس هم نیستیم و هیچوقت برنامه نمیذاریم که همدیگر رو ببینیم یا هیچوقت با قصد و غرضی به هم پیام نمی دهیم. تنها هر بار که چیزی پیش می آید و کنار هم قرار میگیریم، بهمون خوش میگذرد. از خیلی چیزها حرف زدیم و متوجه نشدیم چگونه زمان گذشت و باید برای رفتن به کلاس عجله میکردیم. از جایم بلند شدم و ناگهان متوجه کوین شدم که دو تا صندلی آن طرف تر نشسته بود. رفتم، به او سلام کردم و گونه اش را بوسیدم و گذاشتم گونه ام را ببوسد. از نگاه و عکس العمل هاش گویا میدونستم که او همه ی این مدت متوجه حضور من بوده است. از او پرسیدم با من به کلاس می آید و او گفت نمی تواند و کاری برای انجام دادن دارد. حالا دیگه هوا به کل تاریک شده بود. از حضور یاسین و آن دیدار غیرمنتظره با کوین احساس خوبی در من منتشر میشد. چیزهای عادی که شاید انقدر به حساب نیایند. خیلی ها رو دیدم که خیلی بزرگ به نظر میان و اتفاقات مهمتر و خاص تری رو تجربه میکنند. اما برای من همین خاطره ها کافیست تا به اونها فکر کنم، لبخند بزنم و در تنهایی قدم زنان به خانه برگردم اما تنها نباشم.

برچسب: نویسنده: سام حسینی تاريخ: دوشنبه 4 دی 1396 ساعت: 8:38

صفحه بندی