خرید بک لینک

روی پله های ایوان نشسته بودم.

آمد و نشست کنارم. سیگاری روشن کرد. صدای همهمه از داخل خانه می آمد. هر کس با یک نفر حرف میزد. یکی از آن سر خانه به فرید فحش میداد. سینا مسخره بازی هایش را دوباره به راه انداخته بود و بلند بلند داستان تعریف میکرد. آن وسط صدای قهقهه های سیمین هم می آمد. لبخند زدم.

گفت: "به چی میخندی خانوم؟"

گفتم: "شده شبیه خونه ی آم ممد."

برگشت به داخل نگاهی انداخت و گفت: "خونه ش این شکلی بود؟"

گفتم:"یه جورایی. آم ممد عموی مامان بود. من که ندیدم، ولی هر وقت هر جا شلوغی بود، مامان بابا میگفتن خونه ی آم ممده. به این معروف بود که هر کس با یه نفر حرف میزده. یکی از شمال پذیرایی برای رفیقش در جنوب آن بلند بلند داستان میگفته. دیگری از شرق به غرب. و همینطور جهت های مخالف رو بگیر برو. همهمه ای مثال نزدنی."

پکی به سیگار زد و گفت:"پس ما هنوز خوش شانسیم که در این سال ها میتونیم همهمه های آم ممدی بسازیم، نه؟"

سرم را روی شانه هایش گذاشتم و گفتم:"هنوز..."

+ نوشته شده در 2017/10/11ساعت توسط Mlle.liaison

برچسب: نویسنده: سام حسینی تاريخ: شنبه 6 آبان 1396 ساعت: 1:26

صفحه بندی