خرید بک لینک

پشت در اتاق نیکی ایستاده بودم. تنها. از اون لحظه هایی بود که از نداشتن تیتر فامیل یا دوستی نزدیک معذب شده بودم. قبل از اینکه از اتاق بیرون برم دستش رو گرفتم. آوا، دخترش، هم از اون طرف تخت دست دیگرش روگرفته بود. سعی میکردم از همین حرف های کم عمقِ آلوده به معجزه و امید حرف بزنم. اون هم در مکث های من میگفت: "میدونم ولی آخه دیگه نمیتونم..." و هزار دلیل برای نتونستنش می آورد. پشت اتاق نیکی ایستاده بودم و گاه گاه فریادهاش رو میشنیدم که می گفت "می خوام برم... آی... آی..." همه میخواستن کمک کنن... دخترش، خواهرش، مادرش، دوستش، من و حتی خودش. اما نمیدونستیم چطوری.

نیکی بی قرار بود. ادعا میکرد که می خواد بمیره اما انقدر از مردن می هراسید که از زندگی متنفر شده بود. به راستی ما آدما از ترس مرگ، خودکشی میکنیم. آخر سر چه کسی میتونه با آغوش باز به استقبال مرگ بره؟

ای کاش احساسات قبل از مرگ تنها اشک های دلتنگی و جدایی داشته باشه. نه ترس و اضطراب کارهای نکرده... نه حسرت موقعیت های سابق. ای کاش وقتی دارم میمیرم بتونم تو چشم های کسی زل بزنم و اشک بریزم: "حالم خوبه، فقط، ناراحتم! چون دیگه تو رو نمیبینم..."

+ نوشته شده در 2017/3/19ساعت توسط Mlle.liaison

برچسب: نویسنده: سام حسینی تاريخ: شنبه 6 آبان 1396 ساعت: 1:26

صفحه بندی