طرفای 11 سالگی بود. یه شب اومد خونمون. یادم نیست یه شب تابستونی بود یا نوروزی... ولی یادمه حال خیلی خوبی داشت. طرفای ساعت 12 بود که مامان بابا رفتن بخوابن. مامانم اومد زد به در اتاق و گفت: "شما هم کم کم بخوابید." ما هم گفتیم چشم اما به خاله بازی ادامه دادیم. من پر از سناریوهای فوق العاده بودم برای اون عروسک های فلک زده ی خسته. و صدف هم به نظر از سناریوهای من راضی... اون موقع ها لازم نبود نگران گذشتن زمان باشم. مثل برق میگذشت. ساعت نزدیکای سه بامداد بود که مامان دوباره برگشت و گفت: "شما دو تا هنوز بیدارید؟" گفتم: مامان آخه خوابمون نمیاد! قول میدیم کمتر سرو صدا کنیم." مامان رفت و من یه فکر خارق العاده به سرم زد: "صدف! میای تا هوا روشن بشه بیدار بمونیم؟" صدف گفت: "نمیتونیم. من همین الآنشم خوابم گرفته." من که میدونستم تنها راه گول زدن صدف سرگرم کردنش با یه سناریوی دیگه ست گفتم: "مثلاً چطوره اگه ستاره (اسم یکی از عروسک های فلک زده م) سرطان بگیره و ما نجاتش بدیم. صدف با تردید پرسید: "چه سرطانی؟" و اینطوری بود که دو ساعت بعدش هم صرف نجات زندگی ستاره شد. حوالی ساعت پنج و نیم شیش بود که یه صدایی شنیدم. یه صدای فوق العاده... بی نظیر. بازی رو متوقف کردم و با هیجان گفتم: "صدف گوش کن!" صدف سکوت کرد و گوشاش رو تیز. بعد از چند ثانیه دیدم لبخند روی لباش شکوفه کرد. گفت:"چقدر خوبه!" اینطوری شد که هر دومون بازی رو کنار گذاشتیم و گوش سپردیم به آرام بخش ترین صدایی که تا اون روز شنیده بودیم... صدای جارو زدن رفتگر... بعد چند دقیقه، هوا شروع به روشن شدن کرد. آروم خزیدیم روی تخت یک نفره ی من که برای پذیرایی از دوتامون با هم قدری کوچیک بود. کمی سر مساوی بودن پتو رومون دعوا کردیم و کم کم چشمامونو بستیم. چشمامون گرم که شد گفت: "خیلی خوش گذشت." بعد از اون شب بارها تلاش کردیم تجربه ی فوق العاده مون رو تکرار کنیم. بارها تلاش کردیم دوباره تا صبح بیدار بمونیم و صدای جارو زدن رفتگر رو بشنویم. اما نشد... بارها تشک ها رو توی پذیرایی پهن کردیم. و چون دیگه خاله بازی برامون جذابیت نداشت به فیلم دیدن و حرف زدن روی آوردیم اما هیچوقت نتونستیم دوباره تمام شب بیدار بمونیم تا زیبایی روشن شدن هوا رو ببینیم. تا زیبایی صدای جاروی رفتگر رو بشنویم. گمونم اشتیاقمون به رویا دیدن مجالمون نداد. در به در دنبال موقعیتی بودیم، تا از دنیای زیبای واقعی پیرامون فرار کنیم و به تصوراتمون راجع به هیجان انگیزی و جذابیت سناریو هایی که برای آینده مون می ساختیم برسیم. ما بزرگیامون رو به رویای بابل باختیم. اما لااقل کودکی هامون رو خالصانه زندگی کردیم.

برچسب: سوگواری,
نویسنده: سام حسینی