جمله ها یک به یک، گاهی به نظم و ترتیب، گاهی در هم و بر هم، از ذهنم میگذرد. باید با او صحبت کنم. آخر سر تحمل این وضعیت دیگر دارد خیلی طاقت فرسا می شود. ماشین را روشن میکند و راه می افتد. سکوت بین ما جاریست. دنبال فرصت مناسبی میگردم تا حرف هایم را بگویم. کمی از اوضاع و احوالش میپرسم تا یخ های بینمان آب شوند. بعد می گوید برویم یک سری به اوکتای بزنیم. پیش اوکتای که میرسیم شروع میکند به ترکی صحبت کردن. چهره اش شاد است و من دوست دارم او را آنطور ببینم. همانطور که او و اوکتای غرق صحبت کردن هستند، به چین و چروک های صورتش و موهای سفیدش خیره می شوم. در یک لحظه از گفتن تمام حرف هایی که در ذهن آماده داشتم پشیمان می شوم. همیشه همینطور است. لحظه ها فرمانروای زندگی من هستند.
فکر میکنم دیگر برای گفتن ها خیلی دیر شده. در عوض قبل از برگشتن به خانه از او میخواهم جلوی سوپر مارکتی من را پیاده کند. وارد مغازه می شوم و به سمت قسمت نوشیدنی ها می روم. شراب قرمزی برمیدارم و حساب میکنم و میروم. به گمانم آدم بزرگ ها اینطوری دردهایشان را فراموش میکنند.
برچسب:
نویسنده: سام حسینی