خرید بک لینک

اولین سفر کوچکی بود که با هم داشتیم. پر از خاطره. پر از اولین ها. نشسته بودیم تو تراس خونه ی روستایی قدیمیشون. خونه ای که بارها تو عکس های مختلف دیده بودم و تصورش کرده بودم. حسین و شقایق موسیقی گذاشته بودند و کنار هم نشسته بودند. من هم زیر حجم دست های مرد خوبم غرق شده بودم. آهنگی بود از دخترکی با صدای مخملی که خوابم میکرد. میخوند:"دلم تنگه پرتقال من، گلپر سبز قلب زار من...". موهای تنم سیخ می شدن. گفت اگه سردته برم برات ژاکت بیارم. گفتم لازم ندارم، تو هستی. ذوق کرد. واقعنی...

ماه ها بعد، هزاران کیلومتر دورتر از اون خونه ی روستایی، تو یک روز سرد، من سرماخورده بودم و از تب میسوختم. جزوه های درسیم پهن بودن روی میز و سعی میکردم درس بخونم... دلم خیلی گرفته بود. ترانه ی پرتقال من تو ذهنم اومد. بی اختیار، برای اولین بار بعد از آن شب به یادماندنی. تلاشم برای تمرکز از بین رفت و اشک هایم جاری شدند. مادرم به سراغم آمد و مرا در آغوش گرفت. گفتم دلم برای حسین و شقایق تنگ شده. مادر گفت میدانم. گفتم اون شب احساس خیلی خوبی داشتم. این را هم می دانست. گفتم خیلی به اونجا بودن احساس تعلق میکردم. و اشک می ریختم. از او خواستم با هم آهنگ پرتقال من را گوش کنیم. قبول کرد. وقتی ترانه را شنید بغض دلتنگی های او هم ترکید و با هم ساعت ها گریه کردیم.

+ نوشته شده در 2017/10/19ساعت توسط Mlle.liaison

برچسب: نویسنده: سام حسینی تاريخ: شنبه 6 آبان 1396 ساعت: 1:26

صفحه بندی